مکاشفه‌ی سقوط قریب الوقوع یک مجاهد - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 15:50
بی حوصله و بی توجه به کاری که دوستش ندارم، در حالی که روی میز چنبره زده بودم و مثل یک حیوان رام افسارم را داده بودم دست موبایل و یونجه‌هایی که چند ساعت قبل بلعیده بودم را نشخوار میکردم، چشمم به یک عکس خورد. معلق شدم. انگار که با سرعت دویست کیلومتر بر ساعت در یک جاده‌ی صاف بیابانی بتازی و یکهو جاده ت...
مکاشفهی سقوط قریب الوقوع یک مجاهد - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 15:04
بی حوصله و بی توجه به کاری که دوستش ندارم، در حالی که روی میز چنبره زده بودم و مثل یک حیوان رام افسارم را داده بودم دست موبایل و یونجههایی که چند ساعت قبل بلعیده بودم را نشخوار میکردم، چشمم به یک عکس خورد. معلق شدم. انگار که با سرعت دویست کیلومتر بر ساعت در یک جادهی صاف بیابانی بتازی و یکهو جاده تما...
برای میلاد نادری - تاریخ: 1399/10/28 ساعت: 1:55
میلاد یادت هست روزی که برای آخرین بار شماره خانهمان را گرفتی که احوال رفیق بیمرام قدیمی را بپرسی؟ از تعجب شاخ درآوردم پسر. چهار پنج سال گذشته بود. نمیدانم شاید هم زیاد عجیب نبوده. اما من که اصلا غ
برای ایسائو تاکاهاتا - تاریخ: 1399/10/28 ساعت: 1:55
آقای تاکاهاتا! سلام آقا به جان خودم سر صُپی خبر را که شنیدم دلم میخواست دوباره بخوابم تا ابد. یکهو چه شد؟ شوکهمان کردید. ما اینجا مدام شوکه میشویم آقای تاکاهاتا. یعنی نه اینکه خبرها شوکه کننده باش
دو ساعت رفاقت - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 9:01
چند سالی هست که تقریبا تمام نوشتههاش را میخوانم. اولین باری که به وبلاگش سرک کشیدم جذب عکس گوشهی صفحه و نوشتهی زیرش شدم.«دلم میخواد صلاة ظهر، سر کوچه، تکیه بدم به دیوار و دو نخ سیگار دبش بکشم. بعد بیام خونه همچین بزنی تو گوشم که جای انگشتات رو صو
گفتگو اعتقاد من است - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
دو نقطه دی. سر خوش. آنقدر که قهقهه می زند و از چشمش اشک می آید، و از شدت خنده دل درد می گیرد و به خخخ میفتد و نفسش بالا نمی آید. (با دهانی بسته، نگاهی پوچ، بی صدا، بدون ذره ای تغییر در حالت ابروها و گوشه ی لب. انگار که
وقتی خورشید خاموش شد - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
تا چشم کار می کند بیابان است و بیابان. هوا گرگ و میش است. شبیه به آغاز طلوع آفتاب. اما سنگینی هوا چیزی شبیه به آغاز غروب است. مات و مبهوت به روبرو نگاه می کنم تا شاید انتهایی برای این بیابان پیدا کنم. اما، من که هنوز پیش پا را ندیده ام.
هذیان - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه. درست یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه به آب زل زده بودم و فکر میکردم که چه شد؟ مینویسم یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه چون درست یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه شد، نه اینکه بخواهم برای بهتر نوشتن این متن لعنتی که بعد از دو ماه در مغزم گ
فردا سراغ من بیا - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
هفت ماه پیش، وقتی امین عنوان یک متن نانوشته ام را که توی خواب خوانده بود گفت، با خودم گفتم«اوه، عجب عنوان خفنی، نوشتن داره این متن.» توی آن زمان و شرایط شاید فقط عنوان اهمیت داشت و اصلا دغدغه ای نبود برای نوشتن؛ گفتم که خب این هم از همان متن هاست که
عدد بده (برای بیست و دو سالگی) - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
یک توی دست های خودم جان داد. آنقدر دست و پا زد و جان کند تا جان داد. با چشم های باز. هنوز یک روز هم نشده بود که دیده بودمش. زیبا بود و دوست داشتنی. اما حواسمان نبود. ساعت ظهر بود و این موقع از روز اهواز جهنم واقعی است. اسم خودت هم یادت می رود. آفتاب
به معنای بُت - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
جای او اگر بودم شاید مینوشتم «مردهای زیادی بودند که دوستشان داشتم، اما فقط با یکیشان خوابیدم. آنهای دیگر شاید خیلی بهتر بودند. شاید خیلی خوش تیپتر، خوشفکرتر یا خوشقلبتر بودند، اما فقط با همان یک نفر خوابیدم؛ یا شاید فقط فکر میکنم که با همان یک
کوچه خطر - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
(نوشتههای ما الان یاد بعضی نفرات در گردش فصول میشه) هنوز ندیده بودیمش که اسم کوچه پشتی را گذاشتیم «کوچه خطر». یک شب سجاد آمد و گفت بیخیال دور دور شویم. سجاد و پریسا توی یک خانه زندگی میکردند؛ مثل خواهر و برادر بودند. خانهشان حیاط کوچکی داشت و دو
گُمشده در هزارتویِ زمان - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 6:16
از بدترین عادتهام پاک کردن نوشتههای دور و نزدیکم است. امشب هرچه روز نوشتِ کوتاه داشتم را خواندم و پاک کردم. همین چند دانه را (نمیدانم چرا) گلچین کردم و نگه میدارم. اما میدانم این عادت مزخرف باعث میشود هیچ اثری از خود به جا نگذارم و بروم. هرچند،