یک
توی دست های خودم جان داد. آنقدر دست و پا زد و جان کند تا جان داد. با چشم های باز. هنوز یک روز هم نشده بود که دیده بودمش. زیبا بود و دوست داشتنی. اما حواسمان نبود. ساعت ظهر بود و این موقع از روز اهواز جهنم واقعی است. اسم خودت هم یادت می رود. آفتاب عمود می تابد توی سرت و تو باهاش گرگم به هوا بازی میکنی؛ می پری توی نیمچه سایه ای که پایه های چراغ توی خیابان و دیوار خانه ها ساخته اند و فقط می خواهی پیش از غش کردن به یک جای خنک برسی. اولین جایی که دیدیم یکی از کافه های کوچکی بود که این روزها مثل قارچ هر جای شهر در می آیند. پریدیم داخل و توی این جهنم پولمان فقط به سه لیوان چای می رسید. توی کافه هم حواسمان نبود. حتی وقتی چای اشباع شده از شکر را خوردیم و کمی جان گرفتیم هم حواسمان به حالش نبود. از کافه بیرون زدیم و به پارک که رسیدیم دوباره جانمان به لب آمد و یک گوشه ی سایه نشستیم. تازه آنجا بود که دیدمش. بی صدا به خودش می پیچید. از شدت گرما جان به تنش نمانده بود. هول کرده بودم. کمرش را ماساژ می دادم و روی شکمش آب می ریختم. توی بغل گرفتمش و رفتم توی یکی از رستوران های اطراف و جلوی باد کولر گذاشتمش. موهای جو گندمی اش خیس شده بود. هنوز بی صدا به خودش می پیچید.
دو
از بیست سالگی که رد شوی روز تولدت می شود روزی مثل روزهای دیگر، با کمی تفاوت. تا بیست سالگی دلت می خواهد برایت سورپرایز بچینند و یک روز رنگ رنگی بسازند، اما بعد از آن فقط دلت می خواهد ولت کنند به حال خودت تا فکر کنی که چقدر مانده و چه کارها نکردی. از شدت خستگی روز قبل سه ساعت بیشتر از هر روز می خوابی و بی خیال کار می شوی. بی عار و بی خیال از همه چیز روی شکم دراز می کشی و مزخرف ترین درس را بدون زجر می خوانی و حتی لذت می بری. متفاوت ترین آدم دور و برت پیام می دهد که:«خاک ها رو گرفتی؟»
+خاک؟
- توی کیفت.
در کیف را که باز میکنی یک بطری پر از خاک های رنگارنگ هرمز را می بینی و توی آن رخوت و بی حوصلگی کلی ذوق می کنی و کمی از اتفاق دیروز فاصله می گیری.
تا بیست سالگی تلاش می کنی یک روز تولد متفاوت برای خودت بسازی، اما کسی اهمیت نمی دهد. از بیست سالگی که گذشتی می خواهی فقط برای خودت باشی و این بار دیگران برای تو برنامه می چینند. رفقایت با وجود بی پولی آخر ترم، ته مانده ی داراییشان را خرج می کنند و با وجود کلی درس مانده برای امتحان فردا، می آیند سر وقتت تا برای یک ساعت هم که شده خوشحالت کنند. تا بیست سالگی برای خودت مهمی و بعد از آن برای دیگران و دیگران برای تو.
___
يک
نشمین می گفت:«بریم اونجا که دیدمش، شاید بگن چش شده.» به محمد نگاه کردم و گفتم«مُرد» ، انگشت اشاره را روی بینی گذاشت و با چشم به نشمین اشاره کرد. برگشتم و به روبرو نگاه کردم. توی دست های من جان کند و مرد. با چشم باز. درست همان روزی که هدیه گرفتم. بهترین هدیه ای که گرفته بودم. اسمش را گذاشته بودیم موفی! همستری کوچک با موهای جو گندمی. توی آب کارون گذاشتیمش و رفت.
___
دو
گوشه ی فاکتور مینویسی شانزدهم خرداد هزار و سیصد و هفتاد و سه! می خندی و فکر می کنی که بیست و دو سالگی برایت سال تکرار بود. دردهایی که از اوج، از آن یکشنبه ی سیاه شروع شد و ادامه پیدا کرد تا آرام آرام توی این تکرار حل شوی و عادت کنی. عقایدت کن فیکون شد و حتی وقتی دلیل مدت ها سوختنت را فهمیدی، باز هم به سوختن ادامه دادی. تا خرخره توی باتلاق دور شدن از خودت فرو رفتی. حالا توی بیست و دو سالگی انتهای عمرت را تخمین می زنی. «پنجاه و سه سال، اگر خودکشی نکنم»
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی