میلاد یادت هست روزی که برای آخرین بار شماره خانهمان را گرفتی که احوال رفیق بیمرام قدیمی را بپرسی؟ از تعجب شاخ درآوردم پسر. چهار پنج سال گذشته بود. نمیدانم شاید هم زیاد عجیب نبوده. اما من که اصلا غیر از تو حتی اسم همکلاسیهای دبستان فردوسی هم توی سرم نیست. همان روزی که زنگ زدی هم توی سرم نبود. اصلا چرا به من زنگ زدی؟ من که بیخبر مدرسه را عوض کردم و رفتم قاطی بچه ژیگولهای دبستان ابراهیمی. با آن قر و قمبیلها و ساندویچهای کالباس زنگ تفریحشان. یک مشت بچه پولدار که مدام از بازیهای جدید و پلیاستیشن و کفش استوکدار جدید و موبایلِ هدیه تولد و رستوران و شر و ورهای مایهداری حرف میزدند. میلاد به جان همان رفاقت کوتاهمان نصف سال خودم را زده بودم به مریضی و دردسر قرص و آمپول و سیتیاسکن و هر کوفت و زهرماری را به جان میخریدم که بین آن همه موجود عجیب و غریب نباشم. ولی تو چرا زنگ زدی؟ من تازه همرنگ آنها شده بودم که تو زنگ زدی و نمیدانی چه بلایی سرم آمد. یادت هست کلاس سوم، خانم یاوری؟ خیلی خانم خوبی بود. هنوز خانهشان همان سر کوچهی ماست. خانم یاوری بود که ما را انداخت کنار هم. من سر به هوا بودم و شر، تو درسخوان و آرام. تو درس یاد من میدادی و من شر یاد تو. همهی رفاقتمان کار خانم یاوری بود. چند باری خواستم بروم در خانهاش احوال بپرسم ولی ترسیدم. از تو هم میترسم. میترسم دوباره زنگ بزنی. زنگ نزن میلاد. جان مادرت زنگ نزن. تو که زنگ زدی من دو تکه شدم. هنوز هم دو تکهام. همان روز با تو قرار گذاشتم زیر پل نادری. حالا پل نادری فقط توی عکسها وجود دارد، خبر داری که؟ میدانم، میدانم قراری باهم نداشتیم. ولی من داشتم. آن روز و روزهای بعد مدام با تو قرار گذاشتم. سینما رفتیم، توی شهر چرخیدیم، حتی یک دوربین نگاتیوی طلایی هم به من هدیه دادی. اصلا از همان روزها بود که هیکلم هی گندهتر شد. از بس که باهم ساندویچ خوردیم. تقصیر من نبود میلاد. از هیچکدامِ آن سوسولها خوشم نمیآمد. دلم میخواست فقط با تو بتابم. تازه آنها رفقای پر خرجی بودند. تو ولی درست همانی بودی که میخواستم. همانی را میگفتی که میخواستم، همان فیلمی را دلت میخواست که من میخواستم. هنوز هم همین هست. عاشق وقتهایی هستم که یکهو از راه میرسی و یکی از فیلمهای تارانتینو را میگذاری کف دستم. حالا ولی خیلی کمتر با تو میتابم میلاد. خیلی وقت گذشته از روزهایی که مامان مدام احوالت را میپرسید. حالا خیال میکند وجود نداری. ولی هنوز هستی. فقط کاش زنگ نزنی. نباید زنگ بزنی میلاد، میفهمی؟ اگر زنگ بزنی نمیدانم چطور برایت تعریف کنم که چقدر همه چیز عوض شده. راستش حتی میترسم از اینکه برای تو هم خیلی چیزها عوض شده باشد. ولی تو مثل من کله شق نبودی. سرت پی کنجکاوی نمیچرخید. آدم هرچه کمتر سر بچرخاند، هرچه کمتر ببیند، کمتر زجر میکشد. ولی بازهم میترسم. اگر دوباره سر و کلهات پیدا شود نصفم را میکشی. تو حالا نیمی از من هستی میلاد. خودم را از من نگیر لطفا.
تا یک جایی همه چیز خیلی خوب بود میلاد. وقتهایی که تو بودم لذت بخش بود. از منِ بیهویت متنفر بودم. ولی از یک جایی به بعد همه چیز به هم ریخت. یعنی...میدانی... یک روزی عاشق شدم و از آن روز من و تو و همهچیز به هم گره خورد. یعنی به عشق گره خورد. بعضی اتفاقها زودتر از وقتی که پیش بینی کردهای رخ میدهند. نه که حالا از تو بودن لذت نبرم، ولی مدام جای یک چیزی خالیست. یک درد دائمی هست که لذت تو بودن را میگیرد. یک چیزی مثل درد دندان عقل. نه. بدتر. از شر دندان عقل که میشود خلاص شد. انگار یک بخشی از تو را ندارم. حالا تحمل من بودن راحتتر از آن درد است. میلاد همهچیز در عین سادگی پیچیده شده. موضوع این است که تو برایم کوچک شدهای. من قوی شده و وجودم را به قهقرا برده. اگر زنگ بزنی، اگر یک روز سر و کلهات پیدا شود، دلم میخواهد من را تمام کنم. اگر یک روز پیدایت شود، اگر تو را بکشی، کشتن من هم راحت میشود. میلاد! دارم درد میکشم اما میترسم. چنگ انداختهام به همان قدر از تو که باقی مانده. راستش... دلم میخواهد زنگ بزنی اما میترسم.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 21:49 توسط عباسوف|
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی