
هفت ماه پیش، وقتی امین عنوان یک متن نانوشته ام را که توی خواب خوانده بود گفت، با خودم گفتم«اوه، عجب عنوان خفنی، نوشتن داره این متن.»
توی آن زمان و شرایط شاید فقط عنوان اهمیت داشت و اصلا دغدغه ای نبود برای نوشتن؛ گفتم که خب این هم از همان متن هاست که هیچوقت نوشته نمی شود و همان بهتر که نشود وقتی دغدغه ای نیست. حالا بعد از هفت ماه که این سیب هستی هزار دور چرخیده و افتاده کف بازار آجیل فروش ها، یکهو جرقه ای خورده توی سرم که یاد این عنوان فراموش شده افتادم. یکهو از کبد چرب اهل فامیل، تا دیوانه ها و گداهاى پیر بازار، تا همه ی آدم پیرهای توی کوچه و بازار شده اند یک بخش گنده از فکرهای روزمره ام. فکر کردم که حالا وقتش رسیده که از این یبوست قلم رها بشم و دستی به سر و روی وبلاگ گرد گرفته ام بکشم. اولش قصدم نوشتن یک پست وبلاگی بود که هم چیزی نوشته باشم بعد از چند ماه و هم فکر و دغدغه ام را با چند نفری تقسیم کنم؛ دست آخر هم متن را با این عکس، که توی آزمایشگاه بافت شناسی گرفتم، در اينستاگرام منتشر کنم تا شاید بین این همه مخاطب بی حوصله هم یکی دو نفر جذب شوند. اما سرعت رشد قارچی این دغدغه جوری از قلم خشکیده ام پیشی گرفته که اگر کنترل نشود کتاب قطورى می شود که چند صفحه ای از آن نوشته شده و بالأخره هم قلم در می رود از دستم.
چند روزی توی این زجر بین نوشتن و ننوشتن ماندم تا آن شب. شبی که یکی از دیوانه ها از آن سمت خیابان فریاد های سرخپوستى میکشید و من از این سمت جواب میدادم. آن شب فهمیدم که به اندازه ی تمام این هفت ماه حرف دارم برای نوشتن و حیف است که توی چهارصد کلمه متن وبلاگی همه اش حرام شود. با خودم قرار گذاشتم این بار بنویسم و منتشر نکنم؛ این بار زجر نوشتن را آنقدر ادامه دهم تا یک متن بلند پخته بماند که حرفی بیشتر از یک پست وبلاگی دارد. شاید کم بیاورم و وسطش رها کنم و برود برای چند ماه و چند سال بعد،اما حداقل عذاب وجدان حرام شدنش را ندارم. حالا همه جا جار میزنم که دارم می نویسم تا مثل خیلی از کارهای دیگر که خودم را می اندازم وسطشان و مجبور می شوم تا ته بروم، وادار به کامل کردنش شوم. شاید آن طور که باید انجام نشود و روی انتشارش را نداشته باشم، اما دست کم برای سال های پیری بخشی از دغدغه های مکتوب جوانی ام را دارم تا بخوانم و خاطره بازی کنم...دغدغه های پیر شدن.
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی