یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه. درست یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه به آب زل زده بودم و فکر میکردم که چه شد؟ مینویسم یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه چون درست یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه شد، نه اینکه بخواهم برای بهتر نوشتن این متن لعنتی که بعد از دو ماه در مغزم گندیده و حالا ترکیب زشت و سبز رنگش روی کاغذ میریزد تلاشی بکنم. میگویم ترکیب زشت و سبز رنگ چون تنها خودکار دم دستم همین خودکار woke سبز رنگ بود و تنها کاغذ این دور و بر هم همین کاغذ جزوهی بیوشیمی که آن روز روی پُل چای دارچین ریخت روش و کل جزوه را به گند کشید. تا سه روز کیفم بوی چای دارچین میداد. چیزی بهتر از چای دارچین هم توی دنیا هست؟ مهران میگفت تو با چای دارچین ارضا میشی. خب راست میگفت، اما باید میگفتم که چای دارچین یک همنشین خوب هم میخواد، نه این چای دارچین مزخرف بوفهی دانشگاه و همنشین نره غولی مثل تو! روز امتحان سلولی هم با چای دارچین رفتم سر جلسه. چند دقیقه دیر رسیدم و استاد شروع کرد به تیکه انداختن. محل سگ هم بهش ندادم. حتی موبایلم هم سر جلسه چک میکردم تا اگر پیامی رسیده بود جواب بدم. لذتی بالاتر از محل سگ ندادن به آدمهای سگ اخلاقی که خیلیها مثل سگ ازشان میترسند هم هست؟ وقتی حرصم میگیرد زیاد از کلمهی سگ استفاده میکنم. نه اینکه از بار منفیاش خوشم بیاید، نه، از تُن صدای خودم وقتی با حرص کلمهی سگ را میگویم خوشم میآید. شبیه صدای لاتهای شکم گندهای که انگار همیشه یک توده خلط غلیظ ته گلوشان جمع شده. یه جورایی شبیه به صدای پارس سگ! مهدی هم تازگی یک سگ زشت خریده و تمام اینستاگرامش شده عکس خودش و سگش. گفتم دست از دختر بازی برداشتی سگ باز شدی؟ گفت تو چی؟ دست از موی بلند و مجعد و بد ترکیبت و پاچهی ریش ریش شلوار جینت برداشتی چی شدی؟ توی آینه نگاه میکنم. جبههی خشکسالی از پس و پیش هجوم آورده و جایی بالاتر از پیشانی و پایینتر از نقطه آغاز رویش ایستاده. انگار یادش آمده که این بابا تازه بیست و یک سالشه. یا شاید قصد تجدید قوا برای حملهی بعد و خشکسالی کامل را دارد. مامان گفت پیشونیت مثل عموته. غدهی روی پیشانیم دوباره شروع کرده به رنگ عوض کردن. اسمش را گذاشتم ترموستات، چون وقتی گرم باشد قرمز میشود و وقتی سرد باشد سفید. جنازهی عمو را یک هفته بعد پیدا کردند. وقتی بدنش باد کرده بود و صورتش در هم ریخته بود. گفتم اگه بیفتی توی آب جنازتو یک هفته بعد گوشهی لولههای فاضلاب رودخونه پیدا میکنن. چهرهاش را درهم برد و ادای عُق زدن را در آورد و خندید. توی بلندگو داد کشید که خدایا به هممون مرگ با عزت بده. فکر کردم چقدر مزخرفه که توی خواب بمیری، یا ماشین زیرت بگیره، یا جنازتو گوشهی لولههای فاضلاب کارون پیدا کنند. مرگ را باید لمس کنی، آرام آرام زیر پوستت کش بیاید و دور سرت تاب بخورد و برود توی رگ و پی تنت و قلبت را فشار دهد تا نعره بکشی. تا تک تک لحظههای سوختهات را حسرت بخوری. شنیدهای هفت دقیقه بعد از مرگ، طرف چپ مغزت کار میکند و تمام خاطراتت مثل یک فیلم کوتاه هفت دقیقهای از پیش چشمت میگذرند؟ همیشه فکر میکنم توی این هفت دقیقه حتما صدایی هم هست. صدای تپش قلبی که هیچوقت نشنیدی و حالا ایستاده، یا شاید یک آهنگ. یک آهنگ هفت دقیقهای شبیه به آن قطعهی دلهرهآور پرویز مشکاتیان. اولین قطعه از آلبوم بیداد بود. ساعت دو شب. پر از تکرار و تغییر بود. تند میشد، کند میشد، و درست وقتی که فکر میکنی تمام شده، شروع میکند به اوج گرفتن و جایی بین زمین و آسمان ولت میکند. تمام میشد و باز تکرار میشد. شانزده بار. یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه. درست یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه تکرار شد. یک ساعت و پنجاه و دو دقیقه به آب زل زده بودم و فکر میکردم که چه شد؟
پ.نون 1: آهنگ هفت دقیقه بعد از مرگ من را اینجا بشنوید.
پ.نون2: مطالب یک سال از این خرابشده به فنا رفت. با نام و نشان جدید آمدم تا ژست عاقلانه بگیرم. مرحلهی حاد روانپریشی انکار آن است. مثل تو.
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی