خرید بک لینک
(نوشتههای ما الان یاد بعضی نفرات در گردش فصول میشه)

هنوز ندیده بودیمش که اسم کوچه پشتی را گذاشتیم «کوچه خطر». یک شب سجاد آمد و گفت بیخیال دور دور شویم. سجاد و پریسا توی یک خانه زندگی میکردند؛ مثل خواهر و برادر بودند. خانهشان حیاط کوچکی داشت و دو اتاق روبروی هم. سجاد و خانوادهاش توی یک اتاق بودند و پریسا و خانوادهاش هم توی اتاق روبرو. من و سجاد همسن بودیم و پریسا دو سه سال کوچکتر. هفت، هشت ساله بودم آن روزها. تابستان بود و شبها ساعت از ده که میگذشت دوچرخهام را سوار میشدم و میرفتم در خانهشان. پریسا مینشست ترک دوچرخهی من و سجاد هم دوچرخهاش را سوار میشد و میرفتیم دور دور. مسیرمان هم بین کوچهی خودمان و کوچه پشتی بود. آرام تا سر کوچه پشتی میرفتیم. همیشه تاریک و ساکت بود. وارد کوچه که میشدیم روی پایدونها میایستادیم و با همهی زورمان پا میزدیم. صدای جیغ و خندههای پریسا از این سر تا آن سر کوچه کش میآمد و پشت تاریکیها گم میشد. به کلانتری سر کوچهمان که میرسیدیم سرعتمان را کم میکردیم و نفس راحتی میکشیدیم. برایمان اوج هیجان بود فرار کردن از تاریکی. آن شب سجاد آمد و گفت بچههای کوچه پشتی کتکش زدهاند. عوضیهای لعنتی! طول و عرض و سن همهشان از ما بیشتر بود و باباهاشان سیگاری بودند. حتی دخترهاشان هم لات بودند. همان روزها بود که یکی از دخترها جلوی دوچرخهام ایستاد و گفت «اگه چرختو ندی بازی کنم میگم بزننت». پشت سرش هم پسرها دست به سینه ایستاده بودند و کول بالا انداخته بودند تا گردنشان کلفتتر شود. نه میتوانستم دعوا کنم و نه گریه؛ پیاده شدم. سوار شد و مثل باد رفت. همه ایستادیم و رفتنش را نگاه کردیم، بعد پسرها نگاهم کردند، هیچکس حرف نمیزد. یکی از دخترها جلو آمد و گفت «چرا چرختو بهش دادی؟ این اصلا مال این کوچه نبود.» عجب رکبی! وقتی با داداش بزرگه رفتیم و پیداش کردیم با خودم عهد کردم که انتقام گردن کلفتی کوچه پشتیها را بگیرم. بعد از آن بود که دور دورها را بدون پریسا رفتیم. اسمش را گذاشتیم حمله به کوچه خطر. یکهو با دوچرخه وسط کوچه ظاهر میشدیم و گردن کلفتها دنبالمان میکردند و سنگ میپراندند. توی یکی از همان حملهها بود که سر و کلهی او هم پیدا شد. تازه پیچیده بودیم توی کوچه که سجاد داد زد «بپا» و تا سر چرخاندم دستی افتاد به فرمان دوچرخه و پخش زمین شدم. یک دست پهن و کشیده به فرمان دوچرخه بود، متصل به یک هیکل دیلاق. شانهی راستش پایین تر از چپ بود و کمی قوز داشت. صورت کشیده و ریش ژولیده و سر کچلی داشت و وقتی شروع کرد به داد زدن، جای خالی چند تا از دندانهاش معلوم شد. دوچرخه را پرت کرد به سمتم و داد زد و با صدای بم و نامفهومش چیزهایی گفت و دستش را توی هوا به سمتمان تکان داد. کوچه پشتی فقط همین موجود وحشتناک را کم داشت. بعد از آن بازهم پوستمان کلفتتر شد و دیوانهی کوچه پشتی هم به لیست انتقام گیریها اضافه کردیم. هر روز مثل باد از کنارش رد میشدیم و شروع میکرد به داد زدن.

هیچوقت اما نتوانستم واقعا انتقام بگیرم. یعنی هیچکداممان نتوانستیم. حتی وقتی ده سالمان شده بود و بچههای کوچه هم بیشتر شده بودند، بازهم نتوانستیم. تعدادمان که بیشتر شد، بساط فوتبال بازیهای بعد از مدرسه هم به راه شد. خانهی پریسا از سجاد جدا شد و شدند مستأجر احمد آقا. سجاد درسخوان شده بود و کمتر توی کوچه میآمد. هم بازی و رفیق شفیقم شده بود مجتبی. خانهی مجتبی نزدیک کلانتری، توی کوچهی باریک و بنبستی که توی کوچهمان فرو رفته بود، روبروی خانهی امیرحسین بود. توی خانهی روبروی ما هم خانوادهی عربی آمده بودند با پنج، شش تا بچهی ریزه میزه. بزرگترینشان که آن روزها اول ابتدایی بود اسمش سجاد بود. برای من شد «سجاد کوچیکه». البته بزرگتر از او هم دختری بود که اسمش را نمیدانستم؛ دختر عموی سجاد کوچیکه بود؛ چشمهای سبز و پوست تیرهای داشت و عامل جذاب شدن فوتبالهای کوچه بود. فوتبالها کنار خانهی ما برپا میشد و دختر چشم سبز همیشه موقع فوتبال میرفت بالای پشتبام خانهشان و نگاهمان میکرد؛ و از وقتی این تماشاگر ویژه میآمد فوتبال تبدیل میشد به فینال جام جهانی. گاهی مرتضی هم میآمد وسط بازیمان و هنر نمایی میکرد و بعد توی افق محو میشد. مرتضی پسر آرایشگر سر کوچهمان بود. توی تیم نوجوانان فولاد خوزستان بود و میگفت دلش میخواهد مثل علی دایی هم مهندس شود و هم فوتبالیست. مهندس هم شد، اما فوتبالیست نماند. گاهی هم رضا و محسن، پسرهای آقای شوشتری که خانهشان دو خانه آنطرفتر از ما بود میآمدند توی بازی. خلاصه اینکه تعدادمان زیاد شده بود و بعدازظهر ها فوتبال و شبها هم کارمان شده بود کارت بازی. کاری به کار کوچه پشتیها نداشتیم و سرمان به کار خودمان گرم بود تا روزی که برای آخرین بار با گردن کلفتها درگیر شدیم. اولین باری بود که میآمدند توی کوچهمان. عجیب بود که هیچوقت برای گردن کلفتی پا از کوچهی خودشان بیرون نمیگذاشتند. آن روز وسط فوتبالمان سیاههی لشکرشان را ته کوچه دیدیم. روز انتقام رسیده بود. سینه سپر کردیم و آمادهی دعوا شدیم. بیباک و بیخیال نزدیکمان شدند و به چند قدمیمان که رسیدند سر دستهشان جلو آمد و گفت «بیاید مسابقه بدیم!» و سپر سینههامان ولو شد. حساب اینجای کار را نکرده بودیم. انگار بیخود و بیجهت، از سر یکنواختی روزها به سرشان زده بود که تنوعی ایجاد کنند و فوتبالی با ما بازی کنند و سوراخ سوراخمان کنند و قلمرو گردن کلفتیشان هم گسترش دهند. به هم نگاه میکردیم و این پا اون پا میکردیم که همان سردستهشان که قد کوتاه و پاهای پرانتزی داشت گفت «چیه؟ میترسین؟» و همین کافی بود تا مبارزه را قبول کنیم. جای شما خالی، سوراخ سوراخشان کردیم. دلمان خنک شد، اما این خنکا نسیمی بود که وزید و زود رفت. حریف جنبهی باخت نداشت و آن روز کتک مفصلی خوردیم. انقدر کتک خوردیم که هرکداممان فرار کرد توی خانه خودش و کوچه پشتیها ماندند و کوچهی مثل دستهی گل ما که به لجن کشیده شد. نمیدانم آن همه یونولیت را از کجا آوردند و توی کوچه پودر کردند؛ و نمیدانم اگر بابا از راه نمیرسید و با پسگردنی دکشان نمیکرد تا کی انبار یونولیتشان تمام میشد.

بعد از آن هیچ چیز بین ما و کوچه پشتیها رخ نداد. نه دعوا و نه گردن کلفتی و نه حتی حس انتقام. بعد از آن تنها ترسمان همان دیوانه بود تا آن شبی که آمد در خانهمان. در را که باز کردم جفتمان شوکه شدیم. من آب دهانم را قورت دادم و او خودش را جمع کرد و گفت «سلام». در را محکم بستم. نفهمیدم چطور تا اتاق بابا رفتم. بابا گفت «چی شده؟» گفتم «دیوونه اومده در خونه. همون که تو کوچه پشتیه.» خندید و گفت «دیوونه نیست بیچاره.» و رفت. دیوانه نیست؟ مات نگاهش میکردم که میرفت و مامان گفت « دیوونه نیست که؛ خلبان هلیکوپتر بوده. سقوط کرده اینجوری شده.»

از آن شب دیوانهها برایم جور دیگری شدند. هر کدامشان در نظرم آدمی هستند با یک دنیا داستان که توی چال بیعقلی دفن شده. دیوانهها همانهایی هستند که توان خودکشی نداشتهاند و روحشان را کشتهاند.

داستان کوچه خطر و آدمهایش این بود. حالا آدمهای این قصه هرکدام جایی بین ما حل شدهاند. چند نفری از بچههای کوچه پشتی را گاهی میبینم؛ هنوز هم گردن کلفتند و اهل خلاف. سجاد و پریسا هم از این محله رفتند. از سجاد بیخبرم، اما بابای پریسا را چند وقت پیش توی صف نان دیدم. مرتضی هم تعمیرکار کولر شده و فوتبال را کنار گذاشته. سجاد کوچیکه هم برای مرتضی کار میکند. رابطهام با مجتبی هم همان سالهای بچگی، وقتی سه ماه تابستان را سفر کردیم و موقع رفتن خبرش نکردم به هم خورد. کل تابستان در خانهمان را زده بود و کسی در را باز نکرده بود! چند روز پیش دیدمش، خرداد سرباز میشود. آقای شوشتری هم پارسال به رحمت ایزدی پیوست و حالا رضا توی موبایل فروشی کار میکند. همین. بعد از ما فقط یک نسل دیگر از بچهها بودند که هر روز بعد از مدرسه توی کوچه فوتبال بازی کردند و توی سر هم زدند. حالا کوچه فقط محل عبور آدم بزرگهاست و فروشگاههای پلاسکو که عین قارچ توی محله سر در آوردهاند. دیوانهی کوچه پشتی هم همان سالها یکهو غیبش زد، مثل باقی دیوانهها.
میدانی، بیرحمانهترین بخش خاطرهها، ساده رفتن آدمهاست.

پینوشت: سر صپی کنکور داریم، خواب به چشممون نیومده. انصافانهس؟!

برچسب: نویسنده: باران مهدوی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

صفحه بندی