خرید بک لینک
از بدترین عادتهام پاک کردن نوشتههای دور و نزدیکم است. امشب هرچه روز نوشتِ کوتاه داشتم را خواندم و پاک کردم. همین چند دانه را (نمیدانم چرا) گلچین کردم و نگه میدارم. اما میدانم این عادت مزخرف باعث میشود هیچ اثری از خود به جا نگذارم و بروم. هرچند، به هیچجای هیچکس نیست.

۹۶/۴/۱۱

مدتهاست که مست و پاتیل روی تیغهی نازک بین اعتقاد و بیاعتقادی، رقصکنان قدم برمیدارم. بین خدا و بیخدایی، هستی و نیستی، عشق و نفرت، خوبی و بدی؛ بین تمام متضادهای عالم قدم برمیدارم. عشق میورزم به آنها که از چشمهاشان نفرت میبارد. از خود میرانم آنها را که برایم آغوش باز میکنند. شادم آنگاه که گرد غم بر شهر پاشیدهاند. غمگینم وقتی که صدای قهقههشان قطع نمیشود. قصد کردهام به جان و عقل خودم. قصد کردهام به بازی با هر عقیده و باوری که میبینم. به جنگ با دشمنی برخواستهام که وجودش را نمیپذیرم. به منی خدمت میکنم که بزرگترین دشمن من است. مدتهاست که بین تمام متضادهای عالم سرگردانم.

۹۶/۵/۲۵

بعضی پیرها به روزهای آخر که میرسند زمان از دستشان در میرود. زندهها را با مردهها اشتباه میگیرند، دخترشان را مادرشان میپندارند و دلشان خانهی خودشان را میخواهد. در آن روزهای آخر کاری جز مرور گذشته نمیماند. کاری جز دیوانهوار گشتن به دنبال معنای آن همه روزِ گذشته نمیماند.

۹۶/۶/۲۳

گاه حافظهام توان مرور خاطرات بسیار نزدیک را هم ندارد. گاه هرچقدر هم که چشمهام را بر هم میفشارم نمیتوانم طرز نگاهش، یا حرکات ظریف انگشتانش را به یاد آورم. گاه خاطراتم چنان محو و تاریکند که گویی در تمام زندگی مست بودهام. هر بار که این کوه خاطرات محو را به نظاره مینشینم، زندگی را بازی پوچی مییابم که تا ابد هیچ برندهای ندارد. یک خاطره را برمیدارم و در خیال خود آنگونه که دلم میخواسته ترمیمش میکنم و به خواب میروم.

۹۶/۷/۱۶

امروز یکشنبه بود. در تاریکیهای ذهنم یکشنبهای هست که بدترین روز زندگیام بود. یکشنبهای که درد را رفیق همیشگیام یافتم. روزی بود که قلبم را کشتم. عجیب است، هیچ به یاد ندارم که در آن یکشنبهی سیاه چه شد!

۹۶/۸/۱۷

امشب فقط یک آرزو داشتم. آرزوی کسی که بپرسد:«خوبی؟» از ته دل و بدون خودخواهی. بشر هر خیر و شری که میآفریند از خودخواهی اوست.

برچسب: هزارتویِ, نویسنده: باران مهدوی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

صفحه بندی