بی حوصله و بی توجه به کاری که دوستش ندارم، در حالی که روی میز چنبره زده بودم و مثل یک حیوان رام افسارم را داده بودم دست موبایل و یونجههایی که چند ساعت قبل بلعیده بودم را نشخوار میکردم، چشمم به یک عکس خورد. معلق شدم. انگار که با سرعت دویست کیلومتر بر ساعت در یک جادهی صاف بیابانی بتازی و یکهو جاده تمام شود به یک دره و درست در آن چند ثانیهی پیش از تکه تکه شدنت به این فکر کنی که اصلا یادت نیست تا اینجای راه را چطور آمدهای! عکس برای یک خبر ساده و نه چندان مهم بود:«سقوط یکی از درختان خیابان ولیعص
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
میلاد یادت هست روزی که برای آخرین بار شماره خانهمان را گرفتی که احوال رفیق بیمرام قدیمی را بپرسی؟ از تعجب شاخ درآوردم پسر. چهار پنج سال گذشته بود. نمیدانم شاید هم زیاد عجیب نبوده. اما من که اصلا غ
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
آقای تاکاهاتا!
سلام
آقا به جان خودم سر صُپی خبر را که شنیدم دلم میخواست دوباره بخوابم تا ابد. یکهو چه شد؟ شوکهمان کردید. ما اینجا مدام شوکه میشویم آقای تاکاهاتا. یعنی نه اینکه خبرها شوکه کننده باش
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
دو
نقطه دی. سر خوش. آنقدر که قهقهه می زند و از چشمش اشک می آید، و از شدت
خنده دل درد می گیرد و به خخخ میفتد و نفسش بالا نمی آید. (با دهانی بسته،
نگاهی پوچ، بی صدا، بدون ذره ای تغییر در حالت ابروها و گوشه ی لب. انگار
که
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
تا چشم کار می کند بیابان است و بیابان. هوا گرگ و میش است. شبیه به آغاز طلوع آفتاب. اما سنگینی هوا چیزی شبیه به آغاز غروب است.
مات و مبهوت به روبرو نگاه می کنم تا شاید انتهایی برای این بیابان پیدا
کنم. اما، من که هنوز پیش پا را ندیده ام.
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
هفت ماه پیش، وقتی امین عنوان یک متن نانوشته ام را که توی خواب خوانده بود گفت، با خودم گفتم«اوه، عجب عنوان خفنی، نوشتن داره این متن.»
توی آن زمان و شرایط شاید فقط عنوان اهمیت داشت و اصلا دغدغه ای نبود برای نوشتن؛ گفتم که خب این هم از همان متن هاست که
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
برچسب:
نویسنده: باران مهدوی
برچسب: هزارتویِ,
نویسنده: باران مهدوی